تبليغاتX
دکتر آینده


دکتر آینده

نا گفته های ما

گاه گاهی که دلم می گیرد

پیش خود می گویم

آن که جانم را سوخت

یاد می آرد از این بنده هنوز

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت

مدتی هست که از دیده من رفتی لیک 

دلم از مهر تو آکنده هنوز...

نوشته شده در جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت 13:28 توسط hasti| |

سلام

من برگشتم.

دلم خیلی براتون تنگیده بود

عیدتونم مبارک

و دیگه اینکه مرسی با اینکه نبودم به وبم سر میزدین.

 

نوشته شده در چهارشنبه سوم فروردین 1390ساعت 20:4 توسط zohreh| |

تست روان شناسی شخصیت

 

خیاروهلو و سیب جلوی شماست. بین این 3 میوه كدام را انتخاب می كنید؟

(تمركز كنید و جواب را در ذهن خود نگه دارید. حال ویژگیهای شخصیّت خود را مطابق جوابتان بیابید)

(جواب در ادامه مطلب)


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 21:34 توسط zohreh| |

رفته ای اینک ، اما ایا

باز برمی گردی ؟


چه تمنای محالی دارم


خنده ام می گیرد


چه شبی بود و چه روزی افسوس

با شبان رازی بود


روزها شوری داشت


ما پرستوها را


از سر شاخه به بانگ هی ، هی


می پراندیم در آغوش فضا


ما قناریها را

از درون قفس سرد رها می کردیم


آرزو می کردم


دشت سرشار ز سرسبزی رویا ها را


من گمان می کردم


دوستی همچون سروی سرسبز


چارفصلش همه آراستگی ست


من چه می دانستم


هیبت باد زمستانی هست


من چه می دانستم


سبزه می پژمرد از بی آبی


سبزه یخ می زند از سردی دی


من چه می دانستم


دل هر کس دل نیست

قلبها ز آهن و سنگ


قلبها بی خبر از عاطفه اند

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 20:17 توسط zohreh| |

گفته می شود که حميد مصدق عاشق فروغ فرخزاد بوده است که به هم نرسیده

 بودندو یکی از اشعار آنها در وصف هم به قرار زیر است




شعر زیبای حميد مصدق:

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت





جواب زيباي فروغ فرخ زاد :

من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

نوشته شده در جمعه دوم مهر 1389ساعت 2:37 توسط zohreh| |

دو فرشته مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند.

این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زیرزمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند.

فرشته پیر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد. وقتی که فرشته جوان از او پرسید چرا چنین کاری کرده، او پاسخ داد: "همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند."



شب بعد، این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند.

بعد از خوردن غذایی مختصر، زن و مرد فقیر، رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند.

صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقیر را گریان دیدند. گاو آنها که شیرش تنها وسیله گذران زندگیشان بود، در مزرعه مرده بود. فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید:

"چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟ خانواده قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی، اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد."


فرشته پیر پاسخ داد:

"وقتی در زیر زمین آن خانواده ثروتمند بودیم، دیدم که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسیار حریص و بد دل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم. دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم، فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاو را به او دادم. همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند و ما گاهی اوقات، خیلی دیر به این نکته پی می بریم."

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 19:34 توسط hasti| |

سلام به دوستای خوبم

امروز اومدم یکم خودمو تحویل بگیرم.

فردا ۲۴ شهریور روزیه که.........

که.........

من به دنیا اومدم دیگه ه ه ه ه ه ه............

اولش اینطوری بودم

بعدش که مامان جونمو بابای خوبمو دیدم

اینطوری شدم

بعدشم اینطوری

زود باشین بهم تبریک بگین دیگه ه ه ه ه ه ه ه

منتظرمااااااااااااااااا

اینم کیک تولدمه فقط نگاش کنین باشه ه ه ه ه

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 16:37 توسط zohreh| |

 
 

چه تفاوتی میان من و تو بود که من همه ی ساعت های زندگی ام

را در حسرت نداشته هایم گذراندم و تو همه ی افکارت در تنوع

داشته هایت گذشت؟!...

 

چه تفاوت ما بود؟! که دستهای پینه بسته ی پدر من به هنگام نوازش پوست

 لطیفم٬ صورتم را می آزرد و از آن بیشتر دلم را ;

و تو معنی خراشیدن را فقط با زمین خوردن و عدم حفظ تعادلت روی

اسکیت هایت می فهمیدی...

 

بین من و تو چه تفاوتی بود آن هنگامی که خود را کنار بخاری نفتی که

بوی دودش حلقم را می آزرد جمع می کردم و تو در گرم ترین آغوش ٬

سر بر بالش پر٬ پره قویت می گذاشتی؟!

 

تفاوت من و تو فقط منطقه ی تولدمان بود که نقشی در انتخابش نداشتیم!

و نه تلاشی برای متولد شدن در کدام خانه کرده بودیم که

این تفاوت ثمرش باشد!

 

پس تو به چه فخر می فروختی و مرا به حقارت می نگریستی٬

 

وقتی خوشبختی تو و بد بختی

 

من فقط ...

 

یک تصادف بود؟!!!!!

 

 

" چه انسانهایی که اکنون از گرسنگی و فقر ٬

کودکان خویش را به خواب وا می دارند "

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 15:40 توسط zohreh| |

همچون پرنده ای باش

که بر روی شاخه ای سست

آواز میخواند

شاخه میلرزد...

ولی پرنده همچنان میخواند ....

زیرا به بال و پرهایش اطمینان دارد!!!

(گوته)

 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 15:10 توسط zohreh| |

عشق وحشیست

گلی میکاردو باغی را از ریشه بیرون می آورد

یک روز آبمان میدهد و

یک قرن تشنه مان میدارد.

(جبران خلیل جبران)

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 16:42 توسط zohreh| |

وقتي يه آقاي محترم!!! خيابون رو با پيست اتومبيلراني اشتباه مي گيره : لامذهب عجب دست فرموني داره...


وقتي يه خانم مثلاً يادش بره راهنما بزنه: ترمز وسطيه.... بابا برو آشپزخونه قرمه سبزيتو بپز!!! والااااااا


وقتي يه مرد معتاد ميشه : اگه زنش زن بود و به فكر زندگيش بود اين بيچاره به اين روز نمي افتاد، بدبختي اينا رو به اين روز مي كشه ديگه!!


وقتي يه زن معتاد ميشه: اي واي!!! خاك بر سرش ! بيچاره شوهرش دلش به چي خوشه ! چه جوري اينو تحمل ميكنه؟؟


وقتي بچه خوب تربيت شده باشه: ميبيني؟ بچه ام مثل باباشه، اصلا موفقيت تو خونواده ما ارثيه


وقتي بچه تو يه درس نمره اش بشه 75/19: بله ديگه خانم ! يا پي قر و فرشه يا با اين دوست موستاش در حال فك زدن و ولگرديه


وقتي تو يه جمع ، آقا پسري سر و زبون دار داره مجلس رو گرم مي كنه: هزار ماشالا!!!!!!! روابط عموميش بيسته؟؟؟!!!


شرايط بالا براي يه دختر: اوه ! اوه! دختره لوده سبك!!! خانم با
ش


نظر مادر شوهر در اول زندگي: ميبيني شانس ما رو ؟ دختره فقط 20 ميليون جهيزيه آورده ، نمي دونم اين پسره شيفته چي اين ... شد!!! 


باز هم همون مادر شوهر: ديگه چي مي خواد؟ گل پسرم يه خونه 40 متري تو نقطه صفر مرزي داره، از خداشم باشه

نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 23:11 توسط hasti| |

گاهی گذشتن از عشق

 

به خاطر معشوق

 

نهایت عاشق بودنه...!

نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 21:19 توسط zohreh| |

کمتر آدم بزرگی به یاد می آورد که اول بچه بوده.

کسی که راهش را بگیرد و برود زیاد دور نمی رود.

درست این است که پشت نیرنگ های کوچک آدم ها پی به محبتشان ببریم.

محاکمه کردن خود بسیار مشکل تر از محاکمه دیگران است.اگربتوانی درباره خودت درست حکم کنی معلوم می شود که حکیمی.

هیچ چیز کامل نیست.

کسی که می خواهد خوشمزگی کند گاهی مختصردروغی هم می گوید.

آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند که همان مقداروقتی که برای گل صرف کرده ای باعث ارزش واهمیت گل شده است.انسان مسئول همیشگی آن گل می شود.

خودپسندان فقط صدای تحسین را می شنوند.

آدم هیچ وقت از جایی که هست راضی نیست.

این تن آدم مثل یک پوسته کهنه دورانداختنی است.پوسته دورافتاده که غصه ندارد!

نوشته شده در سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 5:5 توسط hasti| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ